|
● بخوانیم و عمل کنیم. ۱) اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی ۲) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ ۳) آغاز کسی باش که پایان تو باشد ۴) پرستویی که به فکر مهاجرت هست از ویرانی آشیانه نمی هراسد ۵) کمی سبکسری لازم است تا از زندگی لذت ببری و کمی شعـــور، تا مشکلی برایت پیش نیاید ۶) دوست واقعی کسی است که اگر ساعتها در کنار او ساکت بشینی و صحبتی بین تان ردوبدل نشه بعد از خداحافظی احساس کنی که ساعتها باهاش درد و دل کردی ۷) چون می گذرد غمی نیست ۸) انسان باید سعی کند در زندگی چیزهایی که دوست دارد را بدست آورد ، و گرنه مجبور میشود چیزهایی را که بدست آورده است دوست بدارد ۹) فرصتها در سختی ها بوجود می آیند بدون جاذبه، پرواز معنی ندارد ۱۰) کاش میشد سرنوشت را از سرِِ نوشت ۱۱) برای تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسکوت ۱۲) اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینکه سگ خائنی پشت سرت باشد ۱۳) همیشه از سکوت چگونه فریاد زدن رو بیاموز ۱۴) مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است ۱۵) با یه چوب کبریت میشه هزاران درخت رو سوزوند و از یه درخت هزاران چوب کبریت به وجود می آید ۱۶) محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمیدارد ۱۷) هر چیزی که تو را نکشد مطمئناً قوی ترت میکند ۱۸) این جهان پر از صدای پای مردمی است که همان طور که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند ۱۹) آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد ۲۰) گذشت زندگی یک چیز را بارها ثابت می کند و آن این است که گاهی احمق ها درست میگویند ۲۱) هر انسان بیشتر از آنکه از دشمنان خود ضربه ببیند از دوستان نادان خود میبیند ۲۲) چرا همیشه بدنبال این هستیم که بدانیم چرا گل خار دارد؟ بیایید گاهی بدنبال آن باشیم که بدانیم چرا خار گل دارد؟ ۲۳) خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت ۲۴) جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نیست اما بلعش وحشتناک است ۲۵) دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد : یکی اینکه در عشقت ناکام شوی و دیگر اینکه به وصال عشقت برسی ۲۶) چه فکر کنی می توانی و چه فکر کنی نمی توانی ، درست فکر میکنی ۲۷) اگر مردم را به حال خود گذاشتی تو را به حال خود خواهند گذاشت ۲۸) در نمک باید چیز غیب و مقدسی وجود داشته باشد چیزی که هم در اشک و هم در دریاست ۲۹) من هرگز نمی نالم...قرنها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم...!اگر نتوانستم سکوت میکنم ۳۰) بادها می وزند، عده ای در مقابل آن دیوار می سازند و تعدادی آسیاب به پا می کنند ۳۱) پریدن کار دل است و قدم زندن کار عقل، اگر لذت جهان خواهی با دل همسفر شو و اگر مقصد خواهی آهسته رو ۳۲) زندگی همانند هنر نقاشی کردن است با مداد مشکی ولی بدون پاک کن ۳۳) زندگی درس حساب است، خوبیها را جمع، بدیها را کم ، خوشیها را ضرب و شادیها را تقسیم کنیم ۳۴) زندگی نکن برای مردن، بمیر برای زندگی کردن ۳۵) زندگی تفریح است میان تولد و مرگ ۳۶) خشم با دیوانگی آغاز میشود و با پشیمانی پایان میپذیرد ۳۷) آزادی تنها ارزش جاودانه تاریخ است ۳۸) مسیر را به خاطر بسپار که مقصد همان مسیر است ۳۹)
با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران درباره ات فکر می کنند نباش .
تعریفی را که آنها از تو دارند نپذیر ، خود ، خودت را تعریف کن ۴۰) دنیا از آن کسی است که برای تصاحب آن با خوش خلقی و ثبات قدم گام برمیدارد ۴۱) زندگی سفر است پس بیایید همسفران خوبی برای دیگران باشیم ۴۲) بزرگترین آزادی بشر ، توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرش های خویشتن است ۴۳) خانمها با گوشهایشان عاشق می شوند و آقایان با چشم هایشان ... ۴۴) ما همان میشویم که تمام روز به آن می اندیشیم ۴۵) مبارزه هر قدر صعب, صعود را ادامه بده. شاید قله تنها در یک قدمی تو باشد ۴۶) هر کار بزرگی در آغاز محال به نظر میرسد ۴۷) در زندگی خوشبختی به سراغ کسی نمیآید، انسان باید سراغ خوشبختی برود ۴۸)-
دنیا آنقدر بزرگ است که برای همه جایی برای زیستن دارد . پس سعی کنیم بجای
اینکه جای دیگران را بگیریم و یا خود را جای دیگران جا بزنیم جایگاه واقعی
خود را بدست بیاوریم ۴۹) عظمت مردمان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان کوچک آشکار میشود ۵۰) جستجوی حقیقت شیرین تر از پیدا کردن آن است ۵۱) در زندگی خانوادگی،شوم ترین کلمات این دو هستند:مال من،مال تو ۵۲)
پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم. بینش ده تا تفاوت
ایندو را دریابم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من
رفتارکنند ۵۳) برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل میشوی ۵۴) ظرفیت عشق وجودت را با دوست داشتن همه انسان ها و تمامی زندگی افزایش بده ۵۵) امکان تغییر در زندگی هست.دیگران این کار را کرده اند ۵۶) از درخت سکوت میوه آرامش آویزان است ۵۷) آن چه را در روشنایی دیده ای در تاریکی به فراموشی نسپار ۵۸) خدایا کمکم کن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهری و نه گفتاری ! ۵۹) هیچ انسانی دوست یا دشمن تو نیست بلکه انسانها معلم تو هستند ۶۰) کوچک که بودم فکر می کردم آدمها چقدر بزرگند ! و ترس برم میداشت بزرگ که شدم دیدم چقدر بعضی آدمها کوچکند و باز ترسیدم ۶۱) هیچ مشکلی نیست که محبت کافی نتواند بر آن غلبه کند ۶۲) شما میتوانید بهترین بذر جهان را در اختیار داشته باشید،ولی اگر محل مناسبی برای رشد آنها نداشته باشید،فایده ای نخواهد داشت ۶۳) در حساب عشق یک به اضافه یکی برابر است با همه چیز و دو منهای یک برابر با هیچ ۶۴) عشق همانند پروانه ایست که اگر سفت بگیری له می شود و اگر سست بگیری می گریزد ۶۵) مردها همواره میخواهند اولین عشق یک زن باشند و زن ها دوست دارند آخرین عشق یک مرد باشند ۶۶) وقتی به دنیا اومدی، تو تنها کسی بودی که گریه میکردی و بقیه میخندیدن. سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن ۶۷) دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من از تو میگیرم ۶۸) یک همسر فقط همراه آدم نیست، او کل تقدیر ماست ۶۹) انسان، عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست ۷۰) گاهی اوقات در زندگی خیلی زود، دیــــــــــــر می شود ۷۱) برای اینکه بزرگ باشی، نخست کوچک بودن را تجربه کن ۷۲) هیچ مردی،زن را نمی فهمد، هیچ زنی، مرد را نمی فهمد، زیبایی با هم بودنشان همین است ۷۳) از این که زندگی شما تمام شود نترسید، از آن بترسید که هرگز آغاز نشود ۷۴) پیری مانع از عشق نیست . اما عشق تا حدی مانع از پیریست ۷۵) ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمیدونیم، ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمیدونیم چیزی را از دست دادیم ۷۶)
رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری چیزی باش که میخوای
باشی. چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام
بدی ۷۷)
روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که
دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری ۷۸) دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند ۷۹) زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق میافتد که انتظارش را نداری ۸۰) کسی که برای محبت حدود قائل می شود ، معنی محبت را نفهمیده است ۸۱) تنها بنایی که اگر بلرزد ، محکمتر می شود ، دل است ۸۲) هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی حداقل یادش بدین که وقتی شکست لبه تیزش دسته اونی رو که شکستش نبره ۸۳) سعی کن خودت باشی. گمشده واقعی تو ،تو را آنطور که هستی دوست می دارد نه آنطور که خود می پسندد ۸۴) هیچ صیادی نمی تواند در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید کند ۸۵) دنبال کسی نباش که باهاش بتونی زندگی کنی دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی ۸۶)
خدایا به من تلاش در شکست، صبر درنومیدی، رفتن بی همراه، فداکاری در
سکوت،خدمت بی نان، مناعت بی غرور، عشق بی هوس و دوست داشتن بی آنکه دوست
بداند روزی کن ۸۷) برای رسیدن به دوردست ها, باید از نزدیکی ها گذشت , اما رسیدن به نزدیکی ها به سهولت میسر نیست ۸۸) جای کشتی در ساحل بسیار امنتر است ولی برای این ساخته نشده ۸۹) سعی کن عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که بدان می نگری ۹۰)
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی
رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن
آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،
ابتدا گذرنامه زير را تكميل كنيد: نام:انسان نام و نام خانوادگي:آدميزاد نام پدر:آدم نام مادر:حوا لقب:اشرف مخلوقات ساكن:كهكشان راه شيري،منظومه شمسي،زمين ساعت حركت و پرواز:هر وقت كه خدا صلاح بداند مكان:بهشت،اگر نشد جهنم وسايل مورد نياز: 1)دو متر پارچه سفيد2)عمل نيك3)انجام واجبات و ترك محرمات4)امر به معروف و نهي از منكر5)دعاي والدين و مومنين6)نماز اول وقت7)ولايت ائمه اطهار8)اعمال صالح،تقوي،ايمان ملاحظات: 1)خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زكات را قبل از پرواز پرداخت نمائيد. 2)از آوردن ثروت،مقام،منزل،ماشين،حتي داخل فرودگاه جدا خودداري نمائيد. 3)حتما قبل از حركت به بستگان خود توضيح دهيد تا از آوردن دسته گلها ي سنگين سنگ قبر گران و تجملاتي و نيز مراسمهاي پر خرج و غيره خودداري نمائيد. 4)جهت يادگاري قبل از پرواز اموال خود رابين فرزندان و امور فقرا و مستضعفين قسمت نمائيد. 5)از آوردن بار اضافي از قبيل حق الناس،غيبت،تهمت و غيره جدا خودداري كنيد. جهت كسب اطلاعات بيشتر به قران و سنت پيامبر(ص)مراجعه نمائيد تماس و مشاوره بصورت شبانه روزي-رايگان،مستقيم و بدون وقت قبلي مي باشد. در صورتيكه قبل از پرواز به مشكلي برخورديد با شماره هاي زير تماس حاصل فرمائيد. 186 سوره بقره-45 سوره نساء-129 سوره توبه-55سوره اعراف-2و3 سوره الطلاق شماره ی پرواز: اميدوارم سفر آسوده اي در پيش داشته باشيد. سر پرست كاروان - حضرت عزرائيل
مي گن يه روز جبرئيل مي ره پيش خدا گلايه مي کنه که: آخه خدا؟ اين چه وضعيه آخه؟ ما يه مشت ايروني داريم توي بهشت که فکر مي کنن اومدن خونه باباشون! بجاي لباس و رداي سفيد، همشون لباسهاي مارک دار و آنچناني مي پوشن! هيچکدومشون از بالهاشون استفاده نمي کنن، مي گن بدون بنز و بي ام و جايي نمي رن! اون بوق و کرناي من هم گم شده، يکي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفتش و ديگه ازش خبري نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تميز مي کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!
حالا اقای دكتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید ایا كارتان به تیمارستان نمی كشید؟
در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميکردند. شادي، غم، غرور، عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. «آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: «اجازه بده که با تو بيايم». شادي رفت و او را صدا زد، اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد و عشق ديگر نااميد شد، که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر پيرمرد به گردن او حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد: «زمان».
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني. تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم، نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.
من كه ياد از نام مولا ميكنم،
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: - اى خداى كريم! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد كه:- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا برآورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟صدايي از جانب باريتعالى آمد كه: اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو بانده باشد يا چهار بانده ؟؟!!
روزي مرد جواني وسط شهري ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. تكههايي جايگزين شده بود و براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد .در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است. پير مرد گفت : قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود ، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
روزی خانمی در حال بازی گلف بودکه توپش توی جنگل افتاد او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است . قورباغه به او گفت اگر مرا از این تله ازاد کنی سه ارزوی تو را براورده میکنم.زن قورباغه را ازاد کرد و قور باغه گفت ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای ارزوهایت هست . هر ارزویی داشته باشی شوهرت ده برابر ان را می گیرد زن گفت اشکال ندارد . زن برای اولین ارزویش خواست که زیبا ترین زن دنیا باشد قورباغه اخطار داد شما متوجه هستیدبااین ارزوشوهرشمانیزجذابترین مرددنیامیشود زنان به او جذب خواهندشدزن جواب داد اشکالی نداردمن زیبا ترین زن جهان خواهم شدو اوفقط به من نگاه میکند بنابراین او زیبازیباترین زن جهان شد برای ارزوی دوم زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد قورباغه گفت این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شدواو10برابراز توثروتمندتر میشود زن گفت اشکالی ندارد چون هرچه من دارم مال اوست وهرچه او داردمال من است بنا براین اوثروتمندترین زن جهان شد سپس قورباغه از ارزوی سوم زن سوال کردواو جوا ب دادمن دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم وشوهرم.... قابل توجه خانم ها همین جا توقف کنید وهمچنان حس خوبی داشته باشی * * * * قابل توجه اقایون مردسکته قلبی 10برابرخفیف تراز زن خود گرفت
درروزگار خيلي دوري چوپاني عاشق دختر يك پادشاه بسيار ظالم ميشه.
سال 1230
مرد: دختره خیر ندیده من تا نكشمت راحت نمیشم… سال 1280 مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ سال1330 سال1380 مرد: كجا؟ میخوای با تكپوش (از این مانتو آستین كوتاها كه نیم مترم پارچه نبردن...) و شلوارك (از این شلوار ها كه خیلی كم پارچه اسراف میكنن!) بری بیرون؟ میكشمت. من… تو رو… میكشم... سال1400 زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی كرد. تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت میپره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت كدر میشه، بسشه دیگه مامی. باباتم قول میده دیگه از این حرفا نزنه...
داستان عشق و د يوانگی زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!! يک..... دو.....سه ... همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت ! طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق . آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود! بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد . صدای ناله ای بلند شد . عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش . همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم . واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند! عشق يعني مستي و ديـــوانگي
روزی مردی به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد : گيرنده : همسر عزيزم موضوع : من رسيدم !!! ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته ، من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز برای ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اينجا گرمه !!!
پسر :پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متأسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
رفتنت را دیدم،تو به من خندیدی آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس یک بغض غریب،در میان برهوتی تاریک، پشت یک خاطره ی سرد و تهی، با دلی سنگ رهایم کردی و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده ی من، رفتنت را دیدم، تا به آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی، باورم نیست که دیگر رفتی، اشک من بدرقه راهت باد ....
مادر! از عرش یقین آیت احسان داری
پرتویی در دل خود از ره خوبان داری من در این وادی مستی به جوانی ماندم تو در این غفلت من عزت عرفان داری من ز خودخواهی خود سخت نمودم راهت تو مرا زین همه ایثار چه حیران داری شامگه باز آمد لیک در این افکارم که به هر درد و غمی یک می درمان داری خام در کودکی و تشنه ز این دریایم تو ورای سخنم قدرت و ایمان داری ره دیگر چو روم حیف نمودم فکرت تو مگر ای دل من فرصت جبران داری؟
مادر: تویه شبها و روزهای قصه زندگیم تویی تنها تک ستاره
برای رسیدن به خدا تو میدی امید برای فردای دوباره وقتی که با من کسی نموند تو با مهربونی پیشم موندی تویه بازیهای زندگی حرف من رو نگفته از دلم خوندی وقتی از غربت دلگیر شبها خسته میشدم تو بیدار بودی برای نشوندن گل علاقه در باغ قلبم تو موندگار بودی لحظه ای که گریه میکردم در شبهای گم شدن ستاره ها تو به من خنده هدیه رو میکردی با همه ایما و اشاره ها ماه قصه های بارون در میون شبهای پریشون تو بودی پناهم در رسوندن به مسیر جاده آرزو در خزون تو بودی از دلهره ی خواب و ترس شبها مونده اشک چشمانت فرش سرخ کوچه پس کوچه های کودکیم نگاه مهربانت تو رو چه بخونم تو که همیشه بودی درمون دل مجنونم از بیقراریهای دلت چی بگم که فکر نکنی من دیوونم دوست دارم سر رو پات بزارم و گریه کنم باز دوباره شبهای دلواپسی این عاشقت هیچ وقت تمومی نداره اگه شد میخام که من پروانه بشم و به دور سرت بگردم دست کشیدنت روی سر من بشه تسکین برای دردم تویه خواب و خیال قصه های کودکیم با تو سفر میکنم با شیپور دوست دارم تورو ز راز دل خود با خبر میکنم دو سه بیت غزل عاشقونه برای خاطراتت که میمونه خوندنش من رو آروم میکنه تویه دلتنگی های پر بهونه عطر و بو گلهای عاشقی من و لحظه ای راحت نمیزاره برق نگاه مهربونت برای تنهایی هام فرصت نمیزاره هیچ یادم نمیره دیروز دستای گرمت تویه دستم بود تو دوران کودکی حرفای قشنگت درمون دل خستم بود وقتیکه تویه آسمون ها شب موج میزنه تو نور چشامی تموم اسمها فراموشن اما تو تنها اسم مونده رو لبامی
صبحدم را گفتم
|
About
جواب سلام را با علیک بده ،
Home
|