تبليغاتX
بی صدا فریاد کن


بی صدا فریاد کن

 

سفر زيارتي،سياحتي و هميشگي آخرت

 

ابتدا گذرنامه زير را تكميل كنيد:

 

نام:انسان           نام و نام خانوادگي:آدميزاد         نام پدر:آدم

 

نام مادر:حوا        لقب:اشرف مخلوقات

               

ساكن:كهكشان راه شيري،منظومه شمسي،زمين

 

ساعت حركت و پرواز:هر وقت كه خدا صلاح بداند

 

مكان:بهشت،اگر نشد جهنم

 

وسايل مورد نياز:

 

1)دو متر پارچه سفيد2)عمل نيك3)انجام واجبات و ترك محرمات4)امر به معروف و نهي از

 

منكر5)دعاي والدين و مومنين6)نماز اول وقت7)ولايت ائمه اطهار8)اعمال

 

صالح،تقوي،ايمان

 

 

ملاحظات:

 

1)خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زكات را قبل از پرواز پرداخت نمائيد.

 

2)از آوردن ثروت،مقام،منزل،ماشين،حتي داخل فرودگاه جدا خودداري نمائيد.

 

3)حتما قبل از حركت به بستگان خود توضيح دهيد تا از آوردن دسته گلها ي سنگين سنگ قبر گران و تجملاتي و نيز مراسمهاي پر خرج و غيره خودداري نمائيد.

 

4)جهت يادگاري قبل از پرواز اموال خود رابين فرزندان و امور فقرا و مستضعفين قسمت نمائيد.

 

5)از آوردن بار اضافي از قبيل حق الناس،غيبت،تهمت و غيره جدا خودداري كنيد.

 

 

جهت كسب اطلاعات بيشتر به قران و سنت پيامبر(ص)مراجعه نمائيد

 

تماس و مشاوره بصورت شبانه روزي-رايگان،مستقيم و بدون وقت قبلي مي باشد.

در صورتيكه قبل از پرواز به مشكلي برخورديد با شماره هاي زير تماس حاصل فرمائيد.

 

186 سوره بقره-45 سوره نساء-129 سوره توبه-55سوره اعراف-2و3 سوره الطلاق

 

شماره ی پرواز:

 

انا لله و انا الیه راجعون 

اميدوارم سفر آسوده اي در پيش داشته باشيد.

 

سر پرست كاروان - حضرت عزرائيل

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت توسط سارینا| |

 

مي گن يه روز جبرئيل مي ره پيش خدا گلايه مي کنه که: آخه خدا؟ اين چه وضعيه آخه؟ ما يه مشت ايروني داريم توي بهشت که فکر مي کنن اومدن خونه باباشون! بجاي لباس و رداي سفيد، همشون لباسهاي مارک دار و آنچناني مي پوشن! هيچکدومشون از بالهاشون استفاده نمي کنن، مي گن بدون بنز و بي ام و جايي نمي رن! اون بوق و کرناي من هم گم شده، يکي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفتش و ديگه ازش خبري نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تميز مي کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!

خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اين ها هم که گفتي خيلي بد نيست! برو يه زنگي به شيطان بزن تا بفهمي مشکل واقعي يعني چي!

جبرييل زنگ ميزنه به جناب شيطان. دو سه بار مي ره روي پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب مي ده: جهنم. بفرماييد؟

جبرييل ميگه: آقا خيلي سرت شلوغه انگار!

شيطان آهي مي کشه ميگه: نگو که دلم خونه. اين ايراني ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو مي کنم اينطرف، يه آتيشي دارن اون طرف به پا مي کنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!...حالا هم که .... اي داد!!! آقا نکن! جبرييل جان من برم... اينها دارن آتش جهنم رو خاموش مي کنن که جاش کولر گازي نصب کنن!!!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت توسط سارینا| |

 

 


پزشك قانونی به بیمارستان دولتی سركی كشید و مردی را میان دیوانگان دید كه به نظر خیلی باهوش می امد .

وی را صدا زد و با كمال ادب از او پرسید:می بخشید اقا شما را به چه علت به تیمارستان اورده اند؟

مرد جواب داد : اقای دكتر بنده زنی گرفتم كه دختری 18 ساله داشت روزی پدرم از این

دختر خوشش امد و با او ازدواج كرد از ان روز به بعد زن من مادرزن پدر شوهرش شد و

چندی بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسری زایید كه نامش را چنگیز گذاشتند و چنگیز

برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد

و من پدر بزرگ برادر تنی خود شده بودم.چندی بعد زن من پسری زایید و از ان روز زن پدرم

خواهر ناتنی پسرم و حتی مادر بزرگ او شد در صورتی كه پسرم برادر مادربزرگ خود و

حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دخترزنم خواهر پسرم شود بنده ظاهرا

خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام.

حالا اقای دكتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید ایا كارتان به تیمارستان نمی كشید؟

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت توسط سارینا| |

در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميکردند. شادي، غم، غرور، عشق و ... روزي خبر رسيد

 که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره

 را ترک کردن.


وقتي جزيره به زيره آب رفت، عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:

 «آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي

 تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت:

 نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي

 عشق بود. پس عشق به او گفت: «اجازه بده که با تو بيايم».


غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم، و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ

 شادي رفت و او را صدا زد، اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را

 نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد و عشق ديگر نااميد شد، که ناگهان صدايي سالخورده گفت

 من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار

 قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که

 چقدر پيرمرد به گردن او حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا

 نجات داد؟ علم پاسخ داد: «زمان».


عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:


«زيرا تنها زمان، قادر به درک عظمت عشق است»

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت توسط سارینا| |

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس


ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس


گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم


گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم


گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي


گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي


گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟


گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري


گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد


گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد


گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟


گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي


گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟


گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز


گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده


گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده


گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟


گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون


گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟


گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش


گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟


گفتا : شدست منشي در دفتر اداره


گفتم: بگو ز زاهد آن رهنماي منزل


گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل


گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها


گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا


گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي

 
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي


گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي


گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي


گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره


گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره


گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟


گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟


گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي


گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي


گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي


گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي


گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان


گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان


گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟


گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري


گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها


گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها


گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟


گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت توسط سارینا| |

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: 
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. 
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند . 
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده. 
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن. 
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام. 
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش! 
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند! 
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

 مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! 
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛ 
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت توسط سارینا| |

ديروز شيطان را ديدم.

در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.

بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد.

دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند.

موذيانه خنديد و گفت:

من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.

نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد.

مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.

تو زيركي و مومن.

زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.

اينها ساده‌اند و گرسنه.

به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد.

حرف‌هايش اما شيرين بود.

گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود.

دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.

بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.

توي آن اما جز غرور چيزي نبود.

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.

فريب خورده بودم، فريب.

دستم را روي قلبم گذاشتم، ‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم.

تمام راه خدا خدا كردم.

 مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم.

عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.

به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.

اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم.

بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت توسط سارینا| |

من كه ياد از نام مولا مي‌كنم،
وصف نامي پر ز معنا مي‌كنم

چهار حرف - عشق هر مجنون بْوُد

حاء است و سين و ياء و نون بْوُد


گر بچيني حرف‌هايش پيش هم

قلب را هر دم زند آتش ز غم


اين تفاسير حروف زيب و زِين

ذهن «ايمان» گفته در وصف حسين(ع)


حاء يعني «حامد و حمدِ حميد
»
كز رخ او ماه‌تر عالم نديد


حاء يعني هم «حكيم و هم حزين
»
حاء دارد معني «حبل المتين
»

حاء «حر واقعي در كربلاست
»
مظهرِ «حق چيره، ظالم برملا» ست


سين «سرش را روي ني‌ها مي‌زدند
»
بر لبانش تركه، ددها مي‌زدند


سين، يعني «سر از او بْبريده‌اند
»
آن يتيمان رأس او را ديده‌اند


سين، اين «سبطُ النبي در خون بْوُد
»
شيعه ی حيدر بدو مجنون بْوُد


ياء، «يك سو لالة ام البنين
»
يك طرف «ياس علي روي زمين
»

ياء، يعني «يك دم آرامش نيافت
»
ابر حتي بر حسين(ع) بارش نيافت


نون، «نزد حق به حق او بنده بود
»
قلب حق از عشق او آكنده بود


نون يعني «نوري از الله بود
»
اين حسين(ع) تفسير ثارالله بود


نون آمد تا كند نامش تمام

گفت از حق آمد اينك اين پيام


«اين حسين(ع) خون من است اندر زمين

ريختند آن را به ناحق بر زمين
»

گر شما در ذهن خود مي‌پروريد

كاين حسين(ع) را مي‌توانش سر بريد،


من بگويم، بر خدا نايد گزند

خود خدا گفته است دفتر را ببند
:

«گر فرشته بهر آدم سجده كرد

بر شه دين، كل عالم سجده كرد
»

حرف من اين است، گويم اين كلام
 
شمس بي نور است، نزد اين امام


قلب بيمارم به عشقش مبتلاست

آرزويم ديدن كرب و بلاست،


كآن اثر كز تربت پاكان بود

بهر درد قلب من درمان بود .


           
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت توسط سارینا| |

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد.
نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت: -

 خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را

پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش

اعلى بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟مرد،

سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: - اى خداى كريم! از تو

مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست

در اين جاده رانندگى كنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد كه:- اى بنده ى

من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا

 برآورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ

ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و

سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما

 آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه

 گفت:- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن

بفهمانى كه زنان چرا مى گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى

شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را

 خوشحال كرد؟صدايي از جانب باريتعالى آمد كه: اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو بانده باشد يا چهار بانده ؟؟!!

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت توسط سارینا| |

روزي مرد جواني وسط شهري ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد

                            . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود  و همه                          تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

 ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد

 اما پر از زخم بود. تكه‌هايي جايگزين شده بود و براي همين  گوشه‌هايي 

 دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد .در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت

 كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند

 با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب تو فقط مشتي

 زخم و بريدگي و خراش است.

 پير مرد گفت :  قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را

 با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است

 كه من عشقم را به او داده‌ام،

  من بخشي از قلبم را  به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود

 را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛

 اما بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها

 چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق

 هستند . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق

 را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي

 چيست ؟

 مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش

 سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي

 بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و

 در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي

 قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود

،  اما از هميشه زيباتر بود

 

زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت توسط سارینا| |

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره , اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟ ... یا دارین فکر میکنین؟
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت توسط سارینا| |

 

روزی خانمی در حال بازی گلف بودکه توپش توی جنگل افتاد او دنبال توپ

رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است . قورباغه به او گفت اگر

مرا از این تله ازاد کنی سه ارزوی تو را براورده میکنم.زن قورباغه را

ازاد کرد و قور باغه گفت ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای ارزوهایت

هست . هر ارزویی داشته باشی شوهرت ده برابر ان را می گیرد زن

گفت اشکال ندارد . زن برای اولین ارزویش خواست که زیبا ترین زن دنیا باشد

قورباغه اخطار داد شما متوجه هستیدبااین ارزوشوهرشمانیزجذابترین مرددنیامیشود

زنان به او جذب خواهندشدزن جواب داد اشکالی نداردمن زیبا ترین زن جهان

خواهم شدو اوفقط به من نگاه میکند

بنابراین او زیبازیباترین زن جهان شد

برای ارزوی دوم زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد

قورباغه گفت این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شدواو10برابراز توثروتمندتر میشود

زن گفت اشکالی ندارد چون هرچه من دارم مال اوست وهرچه او داردمال من است

بنا براین اوثروتمندترین زن جهان شد

سپس قورباغه از ارزوی سوم زن سوال کردواو جوا ب دادمن دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف

بگیرم وشوهرم....

قابل توجه خانم ها

همین جا توقف کنید وهمچنان حس خوبی داشته باشی

*

*

*

*

قابل توجه اقایون

مردسکته قلبی 10برابرخفیف تراز زن خود گرفت

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت توسط سارینا| |

درروزگار خيلي دوري چوپاني عاشق دختر يك پادشاه بسيار ظالم ميشه.
پادشاه از اين موضوع باخبر ميشوه ودستور دستگيري چوپان را ميده.
پادشاه خيلي تلاش ميكنه كه بفهمه چوپان به كدوم يك از دخترهاش عاشق شده.
ولي چوپان هيچ چيز نميگه.
پادشاه يك بازي براي چوپان آماده ميگنه.قرارميشه كه تمامي دختر هاش رو از
جلوي چوپان بگذرونه.هرچي باشه باديدن عشقش قلب چوپان به تپش مي افته و
 هيجان زده ميشه.وبا كشتن دخترش چوپان رو به سزاش ميرسونه.
دختر ها يك به يك از جلوي چوپان رد ميشن.
زيباترين دختر دنيا يعني عشق
چوپان نيز ازجلوي چشمش ميگذره
اما كوچكترين تغييري در چوپان ايجاد نميشه.
چوپان به خاطر درامان ماندن عشقش از خطرمرگ كه باهيجان زده شدن اون اتفاق مي افتد
سياهي هردو چشمش رو كور كرده بود.
روشنايي چشمان چوپان
بخاطر عشقش خاموش میشوند.
عشق يعني اين.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت توسط سارینا| |

سال 1230

مرد: دختره خیر ندیده من تا نكشمت راحت نمیشم…
زن: آقا حالا یه غلطی كرد شما ببخشید! نامحرم كه تو خونمون نبود. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندید…!!!
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می‌خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمیشه باید بكشمش...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می‌بخشه.

سال 1280

مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟
می كشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار كه مُردی دیگه جرات نمی‌كنی از این حرفا بزنی. تو غلط می‌كنی. حالا واسه من میخوای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گیره‌ها!
مرد (با نعره حمله می‌كنه طرف دخترش): من باید بكشمت. تا نكشمت آروم نمیشم. خودت بیا، خودتو تسلیم كنی بدون درد می‌كشمت...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می‌بخشه

 

 سال1330
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون) حالا می‌خوای بری دانشسرا؟ می‌خوای سر منو زیر ننگ بكنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیكمتو سورفه (سفره) می‌کنم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو كنترل كنین. خدا نكرده یه وخ (وقت) سكته می‌كنین آ...
مرد: چی میگی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نكشم دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فساد رو  بگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم كه خودت کیف کنی....
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می‌بخشه

سال1380

مرد: كجا؟ می‌خوای با تكپوش (از این مانتو آستین كوتاها كه نیم مترم پارچه نبردن...) و شلوارك (از این شلوار ها كه خیلی كم پارچه اسراف می‌كنن!) بری بیرون؟ می‌كشمت. من… تو رو… می‌كشم...
زن: ای آقا. چی كار به كارش داری. الان دیگه اکثرا همینطورین.
مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه كم اون شلوارو پائین‌تر بكش كه تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی‌خواد. بدتر شد. همون طوری باشه بهتره...

سال1400

زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی كرد. تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت می‌پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت كدر می‌شه، بسشه دیگه مامی. باباتم قول میده دیگه از این حرفا نزنه...
بالاخره با صحبت‌های زن، دختر خونه از خر شیطون پیاده میشه و بابای گناهكارشو می‌بخشه !!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت توسط سارینا| |

داستان عشق و  د يوانگی 

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام

آدم های عاشق سرک می کشند!

عشق يعني مستي و ديـــوانگي
عشق يعني ز خــــود بيــگـــانگي

عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت توسط سارینا| |

روزی مردی به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ،

 متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است .

تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند .

 نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه

 متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ،

 زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين

 فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود

 تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر

 زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر

 نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد : 

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم  !!!

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي .

 راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مياد

 ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته ، من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم .

 همه چيز برای ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت .

 اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اينجا گرمه  !!!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت توسط سارینا| |

پسر :پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟
دختر: سلام. خواهش مي کنم.?asl pls
پسر : تهران/وحيد/23 و شما؟
دختر‌: تهران/نازنين/19
پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.
دختر: مرسي!شما مجردين؟


پسر: بله. شما چي؟ازدواج کردين؟
دختر: نه. منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT اَمِريکا دارم. شما چي؟
دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالي!واقعا از آشناييتون خوشحالم.
دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما کجاي تهران هستين؟
پسر: من بچه تجريشم. شما چي؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجاي تجريش مي شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چي؟
دختر : خيابون دربند؟ کجاي خيابون دربند؟
پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چي؟
دختر: اسم فاميلي شما چيه؟
پسر: من؟ حسيني! چطور؟
دختر: چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي کشي چت مي کني؟تو که گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مکانيکي رو ول کردي نشستي چت مي کني؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه مي دونين...........
دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه بفهمه پوستمو ميکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم!
دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد. باي
پسر: باشه عمه ملوک! باي......

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت توسط سارینا| |

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده می‌كنم.


زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دست‌های زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متأسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت توسط سارینا| |

رفتنت را دیدم،تو به من خندیدی

آتش برق نگاهت دل من آتش زد

و مرا در پس یک بغض غریب،در میان برهوتی تاریک،

پشت یک خاطره ی سرد و تهی،

با دلی سنگ رهایم کردی و تو بی آنکه نگاهی بکنی

به دل خسته و آزرده ی من،

رفتنت را دیدم،

تا به آنجا که نگاهم سو داشت

و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی،

باورم نیست که دیگر رفتی،

اشک من بدرقه راهت باد ....

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت توسط سارینا| |

مادر! از عرش یقین آیت احسان داری

پرتویی در دل خود از ره خوبان داری

من در این وادی مستی به جوانی ماندم

تو در این غفلت من عزت عرفان داری

من ز خودخواهی خود سخت نمودم راهت

تو مرا زین همه ایثار چه حیران داری

شامگه باز آمد لیک در این افکارم

که به هر درد و غمی یک می درمان داری

خام در کودکی و تشنه ز این دریایم

تو ورای سخنم قدرت و ایمان داری

ره دیگر چو روم حیف نمودم فکرت

تو مگر ای دل من فرصت جبران داری؟

fotosrv.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت توسط سارینا| |

مادر: تویه شبها و روزهای قصه زندگیم تویی تنها تک ستاره

برای رسیدن به خدا تو میدی امید برای فردای دوباره

وقتی که با من کسی نموند تو با مهربونی پیشم موندی

تویه بازیهای زندگی حرف من رو نگفته از دلم خوندی

وقتی از غربت دلگیر شبها خسته میشدم تو بیدار بودی

برای نشوندن گل علاقه در باغ قلبم تو موندگار بودی

لحظه ای که گریه میکردم در شبهای گم شدن ستاره ها

تو به من خنده هدیه رو میکردی با همه ایما و اشاره ها

ماه قصه های بارون در میون شبهای پریشون تو بودی

پناهم در رسوندن به مسیر جاده آرزو در خزون تو بودی

از دلهره ی خواب و ترس شبها مونده اشک چشمانت

فرش سرخ کوچه پس کوچه های کودکیم نگاه مهربانت

تو رو چه بخونم تو که همیشه بودی درمون دل مجنونم

از بیقراریهای دلت چی بگم که فکر نکنی من دیوونم

دوست دارم سر رو پات بزارم و گریه کنم باز دوباره

شبهای دلواپسی این عاشقت هیچ وقت تمومی نداره

اگه شد میخام که من پروانه بشم و به دور سرت بگردم

دست کشیدنت روی سر من بشه تسکین برای دردم

تویه خواب و خیال قصه های کودکیم با تو سفر میکنم

با شیپور دوست دارم تورو ز راز دل خود با خبر میکنم

دو سه بیت غزل عاشقونه برای خاطراتت که میمونه

خوندنش من رو آروم میکنه تویه دلتنگی های پر بهونه

عطر و بو گلهای عاشقی من و لحظه ای راحت نمیزاره

برق نگاه مهربونت برای تنهایی هام فرصت نمیزاره

هیچ یادم نمیره دیروز دستای گرمت تویه دستم بود

تو دوران کودکی حرفای قشنگت درمون دل خستم بود

وقتیکه تویه آسمون ها شب موج میزنه تو نور چشامی

تموم اسمها فراموشن اما تو تنها اسم مونده رو لبامی

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت توسط سارینا| |

صبحدم را گفتم
می توانی آيا

لب مادر گردی

عسل وقند بريزد از تو

لحظهء حرف زدن

جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی

گفت نی نی هرگز

گل لبخند که رويد زلبان مادر

به بهار دگری نتوان يافت

دربهشت دگری نتوان جست

من ازان آب حيات

من ازان لذت جان

که بود خندهء اوچشمهء آن

من ازان محرومم

خندهء من خاليست

زان سپيده که دمد از افق خندهء او

خندهء او روح است

خندهء او جان است

جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم

روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

***
کردم از علم سوال

می توانی آيا

معنی مادر را

بهر من شرح دهی

گفت نی نی هرگز

من برای اين کار

منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم

قدرت شرح وبيان کم دارم

***
درپی عشق شدم

تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم

ديدم او مادر بود

ديدم او در دل عطر

ديدم او در تن گل

ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم

ديدم او درپرش نبض سحر

ديدم او درتپش قلب چمن

ديدم او لحظهء روئيدن باغ

از دل سبزترين فصل بهار

لحظهء پر زدن پروانه

در چمنزار دل انگيزترين زيبايی

بلکه او درهمهء زيبايی

بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی

همه جا پيدا بود

همه جا پيدا بود

fotosrv.blogfa.com

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت توسط سارینا| |


:قالبساز: :بهاربیست: